یوز پلنگ

10.22081/hk.2018.65766

سیدمحمد مهاجرانی

یوزپلنگ جوان

شیردل و پرتوان

تیزرو و تیزگام

تشنه و جویای نام!

با سه هزار آرزو!

بی‌خبر از مردم این روزگار!

رفت به قصد شکار

تا که کُند مثل نیاکان خویش

طعمه‌ی خود تار و مار!

رفت سوی کوه و دشت

در دل و از ذهن او

گله‌ی انبوه غزال و بزکوهی گذشت

رفت و رفت، گشت و گشت

خوش خیال، هر طرفی سر کشید

لیک در آن خِطّه‌ی اجداد خویش!

آه! که جز خودرو و ویلا و قصر، هیچ شکاری ندید!

هر طرفی خانه و قصری بزرگ

در جلوی هر کدام، یک سگ دم گنده‌ی هم‌رنگ گرگ!

ناگهان! چشم پریشان یوز،

خورد به یک گربه‌ی شادِ خپلِ مخملیِ شیک‌پوش!

بال در آورد و به سویش پرید!

گربه سریع داخل ویلا دوید!

عوعوی سگ‌های سیاه از همه‌جا شد بلند

یوز نگون‌بخت، پریشان شد و با ترس و لرز، این‌ور و آن‌ور دوید

کله‌ی او خورد به یک تیر برق!

شیشه‌ی نوشابه دُم و پنجه‌ی او را برید!

کوفته و بی‌هدف و ناامید

رفت و به یک لاشه‌ی گندیده‌ی مرغی رسید!

با دوهزار اَه اَه و اَخ اَخ کمی از آن چشید!

چاره نبود!

خورد و برای خودش و نسل نگون‌بخت خود آهی کشید!

بر سه هزار آرزویش خط سیاهی کشید!

CAPTCHA Image